تبليغاتX
تالش شناسی
تالش شناسی
پایگاهی برای آشنایی با تالش و تالشان 
قالب وبلاگ

 کِرمون kermun

ییلاق کِرمون kermun از جمله ییلاقات زیبای منطقه اسالم در شهرستان تالش است. این ییلاق که به خاطر ارتفاع آن در بین اسالمی ها بَند band (مناطق مرتفع) محسوب می شود،در فصل زمستان خالی از سکنه است. البته فقط یکی دو رستوران بین راهی و پلوکبابی که کارکنانش معمولاً انگشت شمارند،در فصل زمستان در ان جا زندگی می کنند. در فصل بهار و تابستان و پاییز با آمدن دامداران و خوش نشینان (جلگه نشینانی که به صورت فصلی به ییلاق می روند) بر جمعیت آن جا افزوده می شود. ساکنینش بیشتر از اهالی روستاهای کله سرا و وزمه بجار الله ده هستند. البته تعدادی نیز از مناطق دیگر تالش در چند سال گذشته با خرید زمین وخانه بومیان در ان جا ساکن شده اند.

این ییلاق زیبا در فصل بهار و تابستان زیبایی ویژه ای دارد. خصوصاً ماه های اردیبهشت و خرداد ییلاق کرمون زبانزد خاص و عام است.

عکس های زیر مربوط به خرداد سال گذشته است.چون تا خلق تابلوهای زیبای طبیعت در این ییلاق زیبا و دل انگیز چند روزی بیش تر باقی نمانده عکس ها را تقدیم تان می کنم. امیدوارم شما خرداد ماه امسال را در ییلاق کرمون به دیدن این گل ها بروید. البته خواهش می کنم به همه همراهان تان بگویید از چیدن گل ها خودداری کنند. خصوصاً شقایق ها که متاسفانه در چند سال گذشته به خاطر بدرفتاری ما انسان ها با ان ها نسل شان در منطقه در حال از بین رفتن است.

 

 

 

 

 

[ پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391 ] [ 0:59 ] [ شهرام آزموده ] [ ]
http://s3.picofile.com/file/7373788274/SHAKAREM_JAN_2_.mp3.html

 

هدیه ای کوچک به مردم دوست داشتنی تالش بزرگ

 

منبع: وبلاگ رای ما

[ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 ] [ 10:1 ] [ شهرام آزموده ] [ ]

با نهایت تاسف و تاثرمطلع شدم دوستان ارجمندم آقایان دکتر فرزاد و پژمان بختیاری مرکیه در غم از دست دادن پدر گرامی شان سوگوارند.

ضمن عرض تسلیت به این دوستان ارجمند و همه بستگان و بازماندگان آن مرحوم،شادی روح آن درگذشته را به دعا می نشینم.

[ دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 16:32 ] [ شهرام آزموده ] [ ]

درگذشت شیخ ثابت شفیقی عنبرانی

شاعر،عالم و روحانی برجسته اهل سنت تالش

شیخ ثابت شفیقی عنبرانی شاعر،عالم و روحانی برجسته اهل سنت تالش که حدود نیم قرن امامت جمعه و جماعت اهل سنت عنبران واقع در شهرستان نمین استان اردبیل را به عهده داشت، در روز هجدهم فروردین ماه ۱۳۹۱ جان به جان آفرین تسلیم کرد. او از بزرگان اهل سنت تالش ایران بود و در بین اهل سنت گیلان ، اردبیل و ایران دارای احترام خاصی بود.

آن مرحوم فرزند شیخ مظهر شفیقی عنبرانی بود. شیخ مظهر شفیقی نیز از اهل قلم تالش بود که آثاری از او باقی مانده است. از جمله آثار او می توان به کتاب (( از عنبران تا بخارا )) اشاره نمود که سفرنامه شیخ محمدسعید نقشبندی عنبرانی عالم شهیر عنبرانی ست. این کتاب به کوشش دکتر احسان شفیقی فرزند شیخ ثابت و نوه شیخ مظهر  منتشر شده و سفرنامه ای خواندنی است.

از این عالم شاعر اشعاری به زبان تالشی و دیگر زبان های موجود در منطقه باقی مانده است. یکی از آثار ایشان نیز منتشر شده است.

از شیخ ثابت شفیقی فرزندانی اهل فضل و ادب باقی مانده اند که از جمله آنان می توان به دکتر احسان و صفا شفیقی اشاره نمود که هر دو از شاعران و اهل فضل و تحقیق تالش اند.

تالش شناسی درگذشت این دانشمند فرهیخته را به فرزندان آن مرحوم،بستگان و بازماندگان او و همه تالشان خصوصاً عنبرانی های گرانقدر تسلیت می گوید. روحش شادو یادش جاودانه باد.

[ یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391 ] [ 0:49 ] [ شهرام آزموده ] [ ]

نکته:

سروده زیر اگرچه مال چند سال پیش است ولی هنوز هم گاهگاهی حال و هوای موجود در آن به من دست می دهد و به یاد گذشته و کودکی ها می افتم و ...

به یاد بهار کودکی ها و نوروز و عیدی گرفتن های آن روز ها و دستمال انداختن ها در شب چهارشنبه سوری و پلاپرچینه مزا و سوار شدن بر اسب چوبی و شب های زیبای عروسی های قشنگ و سنتی موجود در روستاها و همه خاطرات دوران کودکی تقدیم تان می کنم.

----------------------------------

خَرابَه مَندَه دل...

دلم خَیلی شَنا غَمگینَه آبَه         

غَمی دَریا دِلَه کا گینَه آبَه

خَرابَه مَندَه دل شَنا پور آبَه

قَدیمِش ویر آمین،باجی تور آبَه

*

ویرش آمَه قَدیمَه روزگارِه

اَ وَختون وَشت و وازِه،کردکارِه

ویرش آمَه اَ وَختون خَندوخونِه

رَفِقون گَف ژِه و اَ شیرنَه زونِه

ویرش آمَه خاسَه عَرسی یَه شَوِه

رَفِقون دوشِه، اَ قَدیمَه دَوِه

ویرش آمَه چارَسو بَند و کویِه

تالشی ویشَه مون چیلَکا چویِه

ویرش آمَه ویشَه کا بَینَه وَردِه

تازَه آشَندَه نِرَه کَرَه هَردِه

ویرش آمَه گامون را خلِه کَردِه

 نهاری را پَسون تا بَرَه بَردِه

ویرش آمَه شتی نَه پلا هَردِه

چوئَه اَسبی دَنشتِه،مزا کَردِه

ویرش آمَه اَ ماقِه خَسَه بَختی

کی نبَه زندَگی کا ایلَه سَختی

ویرش آمَه کورَه آرا روشونی

اَ ماقِه کی دلی غَم آنَزونی ...

*

... قَدیمَه خاطراتی نَه پور آبَه

چَمون شِه و نمِه دَردون تور آبَه ...

*

... بدارَه ببرَمو،کاری مَدارَه

کی اَ خَیلی حیکایَتون مَزارَه

بدارَه ببرَمو بَرکَم سیر آبو

برَمستَه بَه دوم اَری پیر آبو

بدارَه ببرَمو تا کی آسِرو

آتَشش دَمِرو،اَری بیمِرو

 --------------------------------------------

چند نفر از دوستان  خواستند که شعر را ترجمه کنم. به همین خاطر ترجمه ی شعر را در ادامه می نویسم.

---------------------------

امشب دلم خیلی غمگین شده است.

در درون دریای غم امشب گم ( غرق) شده است.

دل خراب مانده امشب  غمگین شد.

گذشته ها به یادش آمد و گویا دیوانه شد.

*

روزگار قدیم به یادش آمد

کارها و جست و خیزها و ... گذشته به یادش آمد.

خنده ها وشادی های قدیمی به یادش امد.

حرف زدن دوستان و آن شیرین زبانی ها به یادش آمد.

شب های عروسی های قدیمی به یادش امد

رقصیدن دوستان و آن رسوم قدیمی به یادش آمد

کوه ها و قله های ییلاق چارَسو به یادش آمد.

هیزم ها و سرشاخه های نازک و خشک درختان  جنگل های تالش به یادش آمد

به یادش آمد آوردن برگ های درختان برای تغذیه دام ها

به یادش امد با کره تازه نان خوردن

به یادش آمد  صدا زدن گاو ها را

دم ظهر گوشفندان را تا محل دوشیدن شان بردن

به یادش امد با شیر پلو خوردن 

سوار اسب چوبی شدن و بازی کردن 

به یادش آمد خوش بختی و خوشحالی های آن زمان

که در زندگی حتی یک سختی هم نبود

به یادش آمد روشنایی آتش داخل شومینه های گِلی قدیمی (کورَه)

آن زمانی که هیچ دلی غمی را نمی شناخت و با غمی آشنا نبود...

*

... پر شد از خاطرات قدیمی

وبه خاطر( از درد) رفتن و نیامدن (تکرار نشدن ) شان  دیوانه شد...

*

اجازه بدهید که گریه کند و کاری با او نداشته باشید

چرا که او مزار خیلی از حکایت ها ست

اجازه بدهید که گریه کند تا سیر شود

که شاید بعد از گریه کردن دیرتر پیر شود

اجازه بدهید که گریه کند تا آرام شود

که شاید بعد از آن کمی دیرتر بمیرد....

 

 

 

 

[ پنجشنبه هفدهم فروردین 1391 ] [ 0:36 ] [ شهرام آزموده ] [ ]

نامداران شاهنامه در فرهنگ عامه تالشان

درباره رستم، پهلوان نامدار و ملي ايرانيان در فرهنگ عامه تالشان مطالب متعددي تاكنون در نشريات و كتاب هاي مرتبط با تالش منتشر شده است. پژوهشگر زحمتكش تالش جناب علي عبدلي در يكي از مقالات خود با نام « نامداران شاهنامه و تالش» در اين باره به ذكر روايت هايي پرداخته است. (1) حسين مرادي كوره جان نيز در شماره اخير ويژه شاندرمن حكايتي از رستم و مرگ فرزندش سهراب به نقل از اهالي شاندرمن به چاپ رسانده (2) كه علي عبدلي آن را در مقاله خود به نقل از اهالي تولارود تالش منتشر كرده بود.

اما اين روايت هاي گوناگون كه هر از چندگاه بخشي از آن ها  منتشر مي شود به راستي نشانگر چيست؟ آيا رستم از اهالي تالش بوده و بعدها فردوسي او را منتسب به سيستان نموده و گفته است:« كه رستم يلي بود در سيستان ...»؟  اصلاً آيا رستم به تالش آمده است؟ آيا رستمي ديگر همانند رستم دستان سیستانی از تالش برخاسته است كه چون مانند رستم دستان محبوب تالشان بوده، اين همه روايت ها برايش در ذهن و فرهنگ و سينه تالشان به يادگار مانده است؟ آيا اين رستم كه در تالش شهرت دارد همان رستم كلاچرمينه تالش است؟ آيا تالشان در گذشته شاهنامه خواني مي كردند و اين روايت ها و حكايت ها  باقي مانده آن سنت است ؟ و اصلاً ممكن است اين روايت ها بخش هايي از كتابي گمشده يعني « شاهنامه تالشي» ست  كه روزگاري در بين تالشان دست به دست و يا سينه به سينه نقل مي شده است ؟ و آيا ...؟ و چند پرسش بي پاسخ ديگر.

در ادامه به ذكر مطالبي مي پردازم كه در منطقه اسالم درباره نامداران شاهنامه توسط نگارنده ثبت شده است.

1ـ رَشي آخر raši āxər  يعني آخور رخش:

 نام جايي ست در اسالم كه در مسير روخوني به نام سيابيلَه روخون  siyabila ruxun قرار دارد. لازم به ذكر است كه درست چنين نامي در جايي ديگر از  تالش هم وجود دارد؛ يعني در جايي به نام « سيفَه ژييَه» در منطقه اردجان رضوانشهر اشاره نمود كه آقاي عبدلي در مقاله خود بدان اشاره نموده است.

2ـ گرزهاي رستم:

مي گويند رستم تعدادي از ديوها را در غاري به نام « تَندورآسنَه غار tandur āsna qār  » ( یا همان دَروزی غار daruzi qār  یعنی غار دَروز که در ییلاق دَروز اسالم واقع است ) ريخته و گرز خود را در مسير خروجي شان قرار داده است. آن ها هم سال هاست در آن جا زنداني اند و از آن جا كه نمي توانند گرز رستم را تكان دهند و از ترس رستم نمي توانند بدان نزديك شوند ، همچنان در آن جا زنداني اند. (3)

3ـ آشنايي و ازدواج زال و رودابه:

روزي زال در خانه اش نشسته بود كه ديد كسي در مي زند و خيلي هم به تندي و با عجله مي گويد كه در را بگشايید. زال از جا برمي خيزد و شروع به پوشيدن لباس مي كند.فردي كه در بيرون از خانه بود با عجله و تندي دستور مي دهد كه زودتر بيرون بيا. زال در پاسخ مي گويد: صبر كن تا لباس بپوشم. پس از پوشيدن لباس از خانه  بيرون مي آيد. فردي را مي بيند كه بسيار قوي و قدرتمند است و چهره اش پوشيده است. فردي كه در بيرون بود ،مي گويد: چون شنيده ام خيلي قوي هستي و پهلواني،از تو مي خواهم كه با من به جايي بيايي. زال قبول مي كند كه با او برود.با هم رفتند و به غاري رسيدند. آن فرد به زال مي گويد: اين جا بنشين و هرگاه نعره سوم مرا شنيدي به داخل غار بيا. زال قبول مي كند و صبر مي كند. مدتي نسبتاً طولاني مي گذرد و او صبر مي كند، ولي نعره اي نمي شنود و از نعره خبري نمي شود! تصميم مي گيرد به داخل غار برود. مي رود و مي شنود كه آن فرد روي قبري نشسته و مي گويد: پسر عمو جان! كاري را كه بايد مي كردم ، انجام دادم. اينك من هم نزد تو مي آيم و سپس اقدام مي كند كه خود را بكشد. زال مانع مي شود و از او مي خواهد كه شرح گفته ي خود را برايش بگويد. آن فرد نقاب از چهره بر مي گيرد و مي گويد: من يك زن هستم و نام من هم رودابه است. اين قبر پسرعموي من است. من و او همديگر را دوست داشتيم. ديوي او را از بين برد. من اينك آن ديو را كشته ام. مي خواستم خودم را بكشم و نزد پسر عمويم بروم ( در اين جا راوي نامش را با احتمال سياوش ذكر مي كند) و براي اين كه كسي از مرگ من مطلع شود نزد خيلي از افراد رفتم و چون همه با حالتي لخت و بدون لباس جلوي من ظاهر شدند ،آن ها را كشتم. و از آن جا كه تو پوشيده و با لباس ظاهر شدي تصميم گرفتم رازم را با تو درميان بگذارم و ...

زال از او مي خواهد كه به جاي مرگ با او ازدواج كند. رودابه هم قبول مي كند. آن ها سپس با هم ازدواج مي كنند و از آن ها رستم به دنيا مي آيد. (4)

3 ـ رخش رستم و حيله گري انسان ها:

رستم پهلواني قوي هیکل بود و آدم هاي معمولي در مقابلش كوچك و ضعيف بودند. او از ديدن انسان هاي معمولي اطرافش تعجب مي كرد و هميشه به مادرش مي گفت كه اين ها چطور زندگي مي كنند؟ مادرش هم به او مي گفت: از كوچكي جثه اين افراد تعجب نكن. آن ها افرادي حيله گرند و با حيله حتي مي توانند پهلواناني چون تو را از پاي درآورند و ....

رخش كه  اسب رستم بود بسيار غذا مي خورد. به طوري كه روزانه دو نفر آدم معمولي فقط غذاي او را تأمين مي كردند. اين دو پس از مدت ها از اين كار خسته شدند و تصميم گرفتنذ كه كاري كنند رخش كمتر علوفه و يونجه بخورد. هر فكري كه كردند نتيجه گرفتند كه كارساز نيست. تا اين كه تصميم گرفتند روي غذاي رخش شاش (ادرار) بريزند. اين كار را كردند و رخش غذا نخورد. رستم تعجب كرد و بعد متوجه كارشان شد. جريان را به مادرش گفت. مادرش گفت: نگفتم از كوچكي جثه شان تعجب نكن. آن ها اگر چه زور نداشته باشند ولي با انديشه و حيله بر مشكلات پيروز مي شوند. (5)

منابع و پی نوشت:

1ـ عبدلي، علي ـ تات ها و تالشان ـ تابستان 1369 ـ چاپ اول  صص115 تا 119

2 ـ  مرادي كوره جان،حسين ـ ماهنامه بهار تالش ،ويژه شاندرمن 4 ـ ص 25

3ـ راوي: علي جوانمرد ـ 35 ساله ـ بي سواد ـ ييلاق الَّدي alladi  ـ زمان ثبت: تير 1389

4ـ راوي : مرحوم حاج معراج زيراني ـ بي سواد ـ  بازنشسته شرکت صنایع چوب اسالم ـ76 ساله ـ  روستاي وزمه بجارvəzmabəjār  (الله ده) ـ تاريخ ثبت 13/6/79

5 ـ راوي: مرحوم قربانعلي (کاروانکش) صفری کیشه خاله ـ بي سواد و دامدار  ـ 75 ساله ـ ييلاق  وزبنَه vazə bəna ـ زمان ثبت مرداد 1379

[ چهارشنبه هفدهم اسفند 1390 ] [ 23:45 ] [ شهرام آزموده ] [ ]

پیامک های تالشی ؛ آری یا نه؟!

به یاد دارم چند سال پیش که هنوز ارسال پیامک(sms) به زبان تالشی و با استفاده از تلفن همراه مد نشده بود،در یکی از شماره های ماهنامه تالش درباره این کار نوشتم و از خوانندگان خواستم تا از این روش جدید و مدرن برای ارسال پیامک های خود استفاده کنند.چرا که انسان باید اولاً از امکانات مدرن و در واقع تکنولوژی روز برای رسیدن به زندگی بهتر و اهدافی که دارد استفاده کند. ثانیاً این کار به نظرم حُسن دیگری هم داشت که بدین روش می شد نوشتن و خواندن به زبان تالشی را اندک اندک در بین مردم جا انداخت و آن را برای مردم کوچه و بازار عادی کرد و ...

در واقع هدف من از  تشویق مردم به ارسال پیامک به زبان تالشی کمک به زبان تالشی و عادت دادن مردم به خواندن و نوشتن به این زبان بود. چرا که خیلی ها را نظر بر این بوده و هست که نوشتن و خواندن به زبان تالشی  سخت است و ... در حالی که چنین نیست و به اندکی تمرین و مهارت نیاز دارد و می تواند مانند نوشتن به زبان فارسی عادی شود. همانطور که برایم  عادی ست و سال هاست که به این زبان با برخی از دوستان نامه نگاری می کنم.

 اگر چه تلفن های همراه همه امکانات لازم برای نوشتن درست به زبان تالشی را ندارند، ولی همین امکانات اندک هم می تواند به ما در جهت رواج دادن بیش از پیش زبان تالشی بین تالشان و خانواده های شان کمک نماید.

شکر خدا  ارسال پیامک به زبان تالشی به نسبت گذشته اینک بیشتر در بین مردم دیده می شود.پیامک های زیادی برایم به زبان تالشی می رسد و من نیز معمولاً برای نزدیکان و دوستان تالش زبان پیامک های کاری ام را به زبان تالشی ارسال می کنم. پیامک هایی که با حروف فارسی نوشته شده اند و یا حتی با استفاده از حروف انگلیسی نوشته شده اند که نمی دانم آن ها را مانند فارسی زبان ها فینگلیش بنامم یا تینگلیش و تانگلیش ( « ت » یا « تا» برگرفته از نام زبان تالشی و « ینگلیش» یا « نگلیش» برگرفته از نام «اینگلیش » )  نامگذاری نمایم؟؟ به هر حال این عادت خوب اینک چندی ست که در بین تالشان رواج یافته است.

اما آن چه که سبب شده تا در این پست درباره اش بنویسم ،این است که مدتی ست که پیامک هایی به زبان تالشی رد و بدل می شود که حاوی جوک ها و نوشته هایی از این دست است. گذشته از حرف های جدی و روزانه که بین افراد رد و بدل می شود، مدتی ست که برخی اصطلاحات و نوشته های  هزل و فکاهی و طنز و جوک و ... مانند این ها  نیز به زبان تالشی بین افراد رد و بدل می شود. همان طور که این کار با استفاده از زبان فارسی و انگلیسی و ترکی و ... در ایران انجام می شود و این کار مختص زبان تالشی نیست. نمی دانم شما در این باره چه نظری دارید؟ آیا این کار را به ضرر تالش و زبان تالشی و تالش زبانان و قوم تالش می دانید ؟ یا نه آن را کاری عادی می دانید که اقتضای هر زمانی ست و اتفاقاً بودنش را مثبت می دانید؟ آیا به نظر شما این روند ادامه داشته باشد بهتر است یا نه بهتر است تالشان از ارسال جوک و طنز به زبان تالشی برای همدیگر خودداری نمایند تا به فرهنگ و زبان شان لطمه وارد نشود؟ آیا معتقدید تالشان مانند دیگر اقوام به زبان تالشی برای خودشان جوک درست نکنند؟یا نه معتقدید درست کردن این جوک ها توسط تالشان و یا ارسال جوک های قدیمی تالشی به وسیله پیامک به نفع زبان تالشی ست و سبب رواج و ماندگاری ان می شود؟  آیا این گونه پیامک های سبب رواج زبان تالشی می شوند و یا بالعکس عمل می کنند؟ آیا استفاده از زبان تالشی برای ارسال پیامک خوب است یا آن را بد می دانید؟ آیا استفاده از جوک های تالشی قدیمی و یا حتی جوک های جدید که به زبان تالشی ساخته می شوند به زبان تالشی و قوم تالش ضربه وارد می کند؟ آیا ...؟ آیا ...؟

ذکر این نکته را هم الزامی می دانم که من شخصاً با ارسال جوک و پیامک های جدید ساخته شده به زبان تالشی مخالفتی ندارم. چرا که این گونه پیامک ها فقط بین تالش زبانان رد و بدل می شود و نمی تواند عاملی برای تمسخر این قوم توسط دیگران شود. از طرفی نشان دهنده ظرفیت زبان تالشی ست و مثبت می باشد. همچنین استفاده از زبان مادری ست جهت ایجاد شادابی بین همزبانان و .. البته این نکته را نباید فراموش کرد که همیشه باید به حفظ حرمت ها اندیشید. هم حرمت بزرگان و هم حرمت همزبانان و هم حرمت زبان و قومیت خویش و دیگران و حرمت...

به هر حال منتظر دریافت نظرات شما هستیم.لطفاً نظرات تان را برای ما بنوسید  تا برای خوانندگان به نمایش بگذاریم.

[ پنجشنبه بیستم بهمن 1390 ] [ 0:55 ] [ شهرام آزموده ] [ ]

در بهمن ماه ۱۰۰ سال پیش

در بهمن ماه سال ۱۲۹۰ هجری خورشیدی برابر با صفر ۱۳۳۰ هجری قمری چهار نفر از مبارزان گیلانی که برای آزادی میهمن مان می جنگیدند در جایی که در آن زمان صحرای ناصری نامیده می شد به وسیله بیگانگان و در واقع دشمان کشورمان اعدام شدند و به خاک میهن پیوستند. یکی از این چهار مبارز گیلانی ملا عبدالعزیز شریعتمدار کرگانرودی بود.ملا عبعدالعزیز معروف به شریعتمدار کرگانرودی اهل و ساکن لیسار در شهرستان فعلی تالش بود. بازماندگان آن مرحوم اینک هم در لیسار ساکن اند.

محل اعدام این چهار مبارز در جایی قرار داشت که اینک بیمارستان پورسینای  شهر رشت در آن جا واقع شده است.وقتی از طرف میدان فرهنگ رشت به طرف پارک شهر می روید در سمت راست تان می توانید محل اعدام و دفن این بزرگان گیلان را ببینید.

چند سال پیش و به همت شهرداری رشت و جمعی از میهن دوستان گیلانی طرح یادبود آن برزگان به نیت زنده نگه داشتن نام و یادشان در محل فعلی اجرا شد. روح شان شاد و یادشان گرامی باد.

[ یکشنبه دوم بهمن 1390 ] [ 1:59 ] [ شهرام آزموده ] [ ]

 یک نکته :

امروز هفتمین روز از سفر همیشگی استاد فرامرز مسرور ماسالی بود. دوستان و دوستدارانش به پاس سال ها و در واقع دهه ها تلاش و زحمات او در عرصه فرهنگ و ادب و هنر و شعر و ... در تالار پیوند شهرستان ماسال گرد هم آمدند و به یادش گفتند و خواندند و سرودند و نواختند و ...

بیش از دو هزار نفر از اهالی گیلان و در واقع تالشان و تالش زبانان در این مراسم حضور داشتند. ویژه نامه ای با نام « در هوای دوست » که یارانش به چاپ رسانده بودند در آن جا منتشر شد. من نیز بنا به خواست دوستان دقایقی را به سخنرانی پرداختم و در آن به این نکته پرداختم که مسرور چرا شاعر شد؟ متن سخنرانی ام را در زیر تقدیم تان می کنم.

-------------------------------------------------------------------------

مسرور چرا شاعر شد؟

همه ما می دانیم که استاد مسرور ماسالی شاعری توانمند است و در نگاه اول همه مان او را شاعر می دانیم. او خالق چند مجموعه شعر و از جمله منظومه خندیلَه پشت است  و  از همه مهم تر همان طور که خیلی های مان شاهد بودیم  بنا به وصیتش یک نسخه از مجموعه شعرهایش با نام  « دریا در تشنگی » با او به خاک سپرده شد و این یعنی نهایت احترام مسرور ماسالی به شعر. اما ذکر این نکته در همین ابتدا الزامی ست که او  فقط شاعر نبود.بلکه دریایی از توانمندی ها  و هنرهای گوناگون بود. شاعر بود،نویسنده بود. ادیب بود. خوشنویس بود. عالم دین بود.طنز نویس بود. روزنامه نگار بود و... اما پرسش اینجاست که چرا مسرور قلم را برای رسیدن به اهداف خود انتخاب نمود؟ مگر قلم چه قداستی دارد که او آن را به عنوان یار و یاریگر خود برگزیده است؟ و از همه مهم تر مسرور ماسالی چرا شعر را بیش از دیگر هنرها و توانمندی هایش ارج نهاد؟ و اصلاً  مسرور ماسالی چرا شاعر شد؟ مگر شاعر چه رسالتی دارد که او بیشترین توانمندی و نیروی خود را بر روی شاعر بودنش گذاشت تا همه او را بیش از آن که خوشنویس و عالم دین و .... بدانند ، یک شاعر مطرح می دانند؟ مگر او می خواست با هنر شاعری خود چه نقشی در جامعه  ایفا نماید که چنین هنری را برای خود برگزید و آن را بیشتر از دیگر توانمندی هایش پرورش داد؟ مگر او با علوم دینی نمی توانست رسالت و وظیفه خویش را در مقابل همنوعانش ادا نماید؟ مگر او چه رسالتی را برای خویش در نظر گرفته بود که شاعری را برای انجام درست آن انتخاب نمود؟ و البته ده ها پرسش دیگر که به نظر می رسد جواب همه این ها را باید در آثار خود مسرور یافت.

برای یافتن پاسخ این پرسش ها می توان به آثار مسرور مراجعه نمود و بی شک جواب همه شان در آن ها نهفته است.ما می دانیم که او عالم دین است. دینی که در کتابش  آمده است: ن و القلم و ما یسطرون. یعنی « سوگند به قلم و آن چه که می نویسد.»  همچنین او می داند که برزگان دینی اش فرموده اند : مداد العلماء افضل من دماء الشهدا. یعنی « مداد عالمان ( قلم دانشمندان) برتر از خون شهداست.»  پس باید متوجه شد که مسرور به راستی و درستی قلم را به عنوان همراه ، همکار و یاریگر خود انتخاب نموده است.

مسرور برای شعر و برای شاعر رسالتی بزرگ قائل است. او برای شاعر وظیفه در نظر گرفته است. او شاعر را فقط کسی نمی داند که چند بیت و یا چند هزار بیت از خود به یادگار بگذارد ،تا بعد از مرگش عده ای با خواندنش به به و چه چه بکنند. او می داند که شاعر در واقع پیامبر زمان خویش است. و هر پیامبری رسالتی دارد. هر پیامبری با خود سخنی می آورد و سخن شاعر نیز شعر اوست. اما شاعر فقط موظف به این نیست که شعر بگوید و دیگران را بهره مند از این قدرت خویش نماید. بلکه او می داند که شاعر عضوی از جامعه است و باید برای بهتر شدن جامعه از توان خود یعنی شاعری درست بهره بگیرد. مسرور می داند که باید به عنوان یک شاعر درد جامعه را بیان جامعه کند. او می داند که به عنوان یک شاعر باید یک مبارز هم باشد. مبارزه کند. همانطور که مسرور کرد. همانطور که مسرور سر خم نکرد و استوار بر سر حرفهایش و خواسته هایش و نوشته هایش ماند. در حالی که همه مان می دانیم که او امد و درد کشید و رفت. در اکثر شعرهای مسرور سخن از این است که وظیفه شاعر این است که در مقابل ستم سر خم نکند و بر سر ظالم فریاد بزند و بر در خانه ظالم چفت غیر قابل گشودنی بزند. چنان که می گوید:

شاعیر بیمَه زاهار بکرم ظالیمی سَری

چَفتَه زَنگلی بژَنم ظالیمی بَری

مسرور رسالت شاعر و در واقع خود را در این می داند که مثل استخوانی در گلوی ظالم باشد تا او را خفه کند و از بین ببرد. آن جا که می گوید:

شاعر بیمَه ک ظلمی لوکی کو خاشی شی بوبوم

سنگی سَری،سغی شی و اَلاشی شی بوبوم

او به دنبال همین رسالت خویش است.

 می گوید:شاعر شده ام که به ظالم خواهش و تمنا نکنم و سرم در مقابل بلند و راست باشد و در کنار این رسالت  غصه برادر درمانده در باتلاق ظلم و ستم را بخورم.

شاعر بیمَه منَت مَکرم،شَغ بوبو سَرم

ظلمی بنی ویمَندَه برا غرصَه بَهَرم

می گوید : شاعر شده که قلمش در مقابل ظلم تفنگ باشد و به ظالم بگوید که با او سر جنگ دارم و ظالم بترسد.

شاعر بیمَه بوبو قَلَمم  ظلمی نَه تفَنگ

ظالم بتَرس و بوزونو دارَم اَی نَه جَنگ

او می خواهد در مقابل ظالم مثل کوه بایستد و فریاد ظلم و ظالم را از بین ببرد.

شاعر بیمَه ک کوهی شیوار دشمِنی ناری

بیزَم و بوازنَم ظالیمی و ظلمی زاهاری

او می گوید: اصلاً شاعر شده ام که ظالم از من بدش بیاید و بداند من تو هستم و تو منی. و از این اتحاد ما که مسرور  رسالت خویش را ایجاد اتحاد می داند ناراحت باشد. او در کل ناراحتی و عدم آسایش ظالم و آرامش خاطر همنوعانش را رسالت خویش می داند

شاعر بیمَه ک ظالیمی زَلَه بوشو م کو

بوزونو ک از ت ایمَه ت اَزیمَه و ت کو

او می خواهد خواب آسوده ظالم را پریشان کند و پر و بال ظالم را بشکند.

شاعر بیمَه ک ظالیمی خاوی دَپَرکانم

چَ دَنگ و فَنگ و چَ پَرو بالی بچاکنم

چنان که افتد و دانی زیاد دیده ایم عده ای را که مثل بز اَخفش در مقابل حرف هر کس و ناکسی سر تعظیم فرود می اورند و به عنوان تأیید آن سخن سر به نشانه تأیید بالا و پایین می برند. اما او رسالت خویش را مبارزه با این گونه افراد می داند. او می کوشد که ریشه ظلم را بخشکاند. نه به آن آب بدهد.

شاعر بیمَه ک ظلمی بنی ریشَه آو مَدَم

نَه ای گَرَ بزی شیوار هِی کَلَّه تاو بدَم

می گوید: شاعر شده ام که درد را بگویم. درمان را بگویم و همه بدانند که ظلم را نمی خواهم.

شاعر بیمَه ک دَردی بوام ،دَرمونی بوام

ظلمی ،هَمَه گلَه بوزون نِپیمَه؛نَخام

می گوید : نمی خواهم برای هر کس و ناکسی سر خم کنم. می گوید: می خواهم آفتاب باشم و بر « نسا » ها که بدان ها آفتاب نمی تابد بتابم. او فریاد می زند که نمی خواهد در برابر هیچ کسی گردن کج کند.

شاعر بیمَه ک هَر سوتالی را سَر مَنَم

سَوزَ دیلی کو بی سَرو پایی را دَر مَنَم

شاعر بیمَه ک پش مَکَرَم گَردَن هیکّی را

آفتاو بوبواَم،شَپَغ دَتاوَم هَر جایَه نسا

سخنی از امام حسین (ع) معروف است که فرموده است : اگر دین ندارید لااقل آزاده باشید. مسرور هم از او آموخته است و سخن او را سرمشق خویش قرار داده است و می خواهد درس آزادگی به همگان بدهد.مسرور می خواهد همدیگر و همنوع را دوست داشتن و « واعتصمو بحبل الله »  و همچنین « و لا تفرقوا » را فریاد بزند.آن جا  که می گوید:

شاعر بیمَه ک یاد بدَم آزادگی چییَه؟

بندی نَه خَش بِه؛بندینَه ای،سادَگی چییَه؟

او وظیفه خود را درافتادن با بی عدالتی می داند و البته در این را می گوید باید چنان بود که با هر تلنگر نیفتیم. یعنی او نمی خواهد بیدی باشد که با هر بادی بلرزد.

شاعر بیمَه ک تینگیلَه ای نَه مَبَلَکم

هَر جا ک بی عدالَتی یَه ای نَه دَلَکم

خیلی ها معتقدند که در هر کاری افتادن و شکست خوردن چیز عادی می باشد و چندان مهم نیست و جلب توجه نمی کند. اما ان چه که مهم است و جلب توجه می کند این است که وقتی افتادی دوباره برخیزی و راه را ادامه بدهی. خصوصاً این که این کارت در راه گفتن حق و گرفتن حق باشد. چرا که بزرگی گفته است: حق گرفتنی ست نه دادنی.

شاعر بیمَه ک ایشتِه؛ ایزاوندِه یاد بدَم

حَق واتِه و حَق ویگِتِه و تاوندِه یاد بدَم

مسرور در زندگی خود هم ثابت کرد که نمی ترسد. او ترس را در خود کشته بود و در هر جا و نزد هر کسی حرف خود را می زد. او این خصلت را هم وظیفه و رسالت خود می داند.

شاعر بیمَه ک تَرسی و تَرسالی بکشم

کَرگَه هَرَه، جیمَندَه بَرَ  شالی بکشم

او در پی شناختن و شناساندن ظالم و ظلم و ستم است. و می خواهد در برابرش مثل راشی ایستاده باشد و مثل خار در چشم دشمن مردم باشد.

شاعر بیمَه ک هَشراتی هَر جور خَلایینَه

بشناسم،بشناساونم،هَر جیگایینَه

شاعر بیمَه،اَلاشی شی قَد پِراژَنم

ام خَلکی دشمِنی چِمی،لِلِکَه اسکل آژََنم

او به جای فقرا فریاد برآوردن را هم وظیفه خود می داند. همان هایی که حق دارند ولی یا  نمی دانند و یا نمی توانند چگونه حق شان را باید بگیرند .

شاعر بیمَه،فَقیری زاهار چَمَه لوک دَبو

مشتِن ویچیندَه ـ کما شیوار ظالیمی بوکو

یا آن جا که می گوید:

شاعر بیمَه ک دَردَ وا بوبوم،نِه والیپَه

قزقنَه آفتاوی را سا بوبوم،نِه والیپَه

یا می گوید:

شاعر بیمَه زینگَه شَوون مَنگَه تاو بوبوم

سیستَه دیلون زَمی سَری را چِمَه آو بوبوم

و این یعنی می خواهد آب سردی در گلوی بیچارگان تشنه محبت و عدالت باشد. او می خواهد به داد بیچارگان برسد و یخ سرد زندگی شان را اب کند و زندگی های زمستانی شان را بهاری کند.

شاعر بیمَه ک هر جا هَرایَه ـ ها آرَسم

شاعر بیمَه ک شَختَه زینگَه آو آکَرم

شاعر بیمَه ، فقیری زاهار، تا ک سَس دارم

بوزونَه ک ظلمینَه نِسازم تا نفس دارم

او می گوید: حرف حق را بگو حتی اگر به زیانت باشد. حرف راست را بزن حتی اگر در دهان شیر بروی. در دهان شیر برو ولی در سایه شغال نمان.

شاعر بیمَه ک شالی سایَه کو مَمونم

شیر آمَه بَهَر، بِتَرَه اَی نَه بومونم

شاید خیلی ها بگویند: مگر می شود یک تنه این همه کارها را کرد؟ چون خیلی ها معتقدند  به قول آن مثل ایرانی که یک دست صدا ندارد. یا با یک گل که بهار نمی شود. اما مسرور نظر دیگری دارد. او می گوید: من شاعر شده ام که بگویم این حرف ها دروغ است و یک دست صدا دارد و با یک گل هم می شود بهار را دید و ...

کی وا ای تا گولینَه باهار نِبو ـ  نا کرا

ای دَس صتا نداره ـ نداره ای دَس صتا؟!

شاعر بیمَه بوام ک دوروئینَه ام گَفِن

ای دَس هَزار صتا داره ـ ای گول نی بو همِن

او معتقد است: در این راه باید چشم ها را بگشاید و بگشایاند! و از همه مهم تر حرف های نیک بگوید و تلخی ها را هضم بدهد. چرا که زندگی از دید او فقط خوردن و خوابیدن و آهسته برو،آهسته بیا که گربه شاخت نزند، نیست.

شاعر بیمَه ـ کارم هَمَه تِه ـ چِم آکَردِه یَه

شیرن واتِه و تِلَه لواَ اون ویبَردِه یَه!

زیندگانی ک هَردِه،ختِه نی،برا ،خالی

پوچو ت شاغ مَژَن،متِه نی ،برا ،خالی

 

‏روح استاد شاد و یادش گرامی باد

[ یکشنبه بیست و پنجم دی 1390 ] [ 23:51 ] [ شهرام آزموده ] [ ]

استاد مسرور ماسالی به آسمان ها پیوست

استاد مسرور ماسالی

دقایقی پیش مطلع شدم که استاد فرامرز مسرور ماسالی به آسمان ها پیوست و جان به جان آفرین تسلیم کرد.

ضمن عرض تسلیت به همسر ،فرزندان ،بستگان و دوستان آن استاد و همه اهل قلم تالش ،شادی روح برای آن بزرگ مرد و مبارز نستوه مسئلت می نمایم.

یاد و خاطرش برای همیشه گرامی باد.

 

[ دوشنبه نوزدهم دی 1390 ] [ 1:19 ] [ شهرام آزموده ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

شهرام آزموده هستم متولد سال 1350 در شهرستان تالش( روستای وزمَه بجار الله ده ـ بخش اسالم). از سال 1370 وارد کار پژوهش در زمینه تالش شده ام. کار روزنامه نگاری را از همان سالها آغاز کردم و تا الان به صورت جدی پیگیری می کنم. در حال حاضر سردبیر ماهنامه بین المللی تالش هستم.هدفم از ایجاد این وبلاگ ایجاد پایگاهی برای آشنایی جهانیان با تالش و تالشان است. در این وبلاگ مطالب مربوط به تالش و تالشان را خواهید خواند.
امکانات وب