تبليغاتX
تالش شناسی

شنبه سیزدهم بهمن 1386

بحران سفید و روسیاهی برخی مسئولین

بارش برف اگر چه بارش نعمت الهي ست و مردم هر جاي دنيا با ديدن برف به شكر خدا مي پردازند، اما گاهي نيز همين نعمت الهي مي تواند به نقمتي در لباس نعمت درآيد. خصوصاً آن كه خداوند بخواهد قدرت خود را به بندگانش بنماياند، يا زماني كه بخواهد دروغ گويي ها و بلوف زني هاي برخي مسئولين را برملا نمايد. برف نسبتاً شديدي كه دراولين روز نيمه دوم دي ماه 86 در گيلان باريدن گرفت از جمله همان برف هايي بود كه نعمت خداوندي در لباس نقمتي سنگين رخ نمود. نمي دانم هدف خداوند از اين همه سختي هايي كه با بارش برف براي مردم مظلوم و درمانده و از همه جا مانده ايجاد نمود چه بود ، اما حداقل اين آموزه را براي خيلي ها به ارمغان آورد كه با داشتن هر مقام و پستي كه دارند ، در مقابل خشم الهي  و خشم طبيعت هيچ اند.

برف نسبتاً سنگيني كه از عصر روز شنبه پانزدهم دي ماه در مناطق جلگه اي گيلان باريدن آغاز نمود ، پس از بيست و چهار ساعت در برخي مناطق به حدود بيست سانتي متر رسيد. اما شدت يافتن بارش برف در روز شانزدهم دي ماه در برخي مناطق گيلان بجز شهرستان هاي تالش و آستارا و بخش هايي از شهرستان رضوانشهر ارتفاع برف را به بيش از هشتاد سانتي متر در برخي مناطق جلگه اي و كوهپايه اي رساند. اما ارتفاع برف در مناطق كوهستاني به بيش از يك متر رسيده بود. با افزايش ارتفاع برف در شهرهاي مختلف گيلان ، رسانه هاي صوتي و تصويري گيلان ( راديو و تلويزيون ) بدون ارائه وضعيت واقعي و شرايط ايجاد شده ، به ارائه گزارش هايي از عملكرد ستاد بحران و ستاد حوادث غيرمترقبه استان از زبان معاون استاندار و برخي ديگر از مديران كل ادارات استان مي پرداختند. اما نكته جالب تر از همه اين بود كه مسئولين استان با عنايت به تجربه اي كه از برف چند سال پيش گيلان به دست آورده بودند ، مجبور شدند تمامي ادارات غير امدادي را تعطيل اعلام نمايند. تا شايد بدين وسيله از تردد بيشتر مردم و خسارت هاي بيشتر جلوگيري نمايند. اما از طرفي مسئولين محترم با اين كار توانستند بخش اعظمي از مردم را در خانه هاي بنشانند تا مردم شاهد ضعف توانايي ها و ضعف مديريت هاي شان نباشند. يعني به نوعي با پاك كردن صورت مسأله نخواستند واقعيت را بپذيرند كه هنوز هيچ تجربه اي از برف چند سال پيش گيلان به دست نياورده اند و هيچ گونه امكاناتي براي مبارزه با چنين بحران هايي در دسترس ندارند. چه اين را خود در اتفاق ناگواري كه در روز هفدهم دي ماه برايم پيش آمد به عينه مشاهده و تجربه نمودم.

قضيه از اين قرار بود كه چون پسرم به همراه جمعي از همكلاسي هاي همشهري اش در مدرسه راهنمايي نمونه دولتي و شبانه روزي  امام رضا (ع) فومن مشغول به تحصيل مي باشد. در روز شانزدهم دي ماه كه بارش برف شدت يافته بود ، متأسفانه همانند خيلي از بخش ها و شايد همه جاي شهرستان فومن كليه امكانات آب. برق و حتي شوفاژخانه  مدرسه از كار افتاده و حدود شصت نفر از دانش آموزان و پرسنل مدرسه شب و روز سختي را با حداقل امكانات ممكن آغاز مي كنند. خوشبختانه تلفن مدرسه قطع نبوده و اولياء دانش آموزان مي توانستند ساعت به ساعت از وضع فرزندان خود با خبر شوند. نكته قابل سپاس و ستايش اين كه مسئولين مدرسه با مهرباني تمام به اوليا پاسخ داده و سعي در آرام نمودن آنان و اعلام وضعيت نسبتاً عادي براي مدرسه مي نمودند. اگر چه كليه امكانات مدرسه فوق ـ كه به خاطر تحصيل فرزندم در آن جا ارتباط مستقيمي با آن جا داشتم ـ عملاً از كار افتاده بود و مدرسه فاقد هر گونه امكاناتي بود و بچه ها بيست و چهار ساعت اول و خصوصاً شب را با كمترين  امكانات ممكن و استفاده از پتوي بچه هايي كه شب را به منازل خود رفته بودند به صبح رساندند. كاركنان زحمتكش مدرسه با آماده كردن غدا وحتي گرم كردن غذاهاي باقي مانده از ناهار روز شانزدهم بچه هار در خوابگاه نگهداشته و در همان جا از آنان پذيرايي مي نمودند. شرايط بچه ها طوري بود كه پسرم مي گفت با ليسيدن قنديل هايي كه از شيرواني ميشكستيم به رفع تشنگي مي پرداختيم. اگر چه چند نفر از بچه هاي كلاس سوم راهنمايي براي آوردن آب از چاهي كه نزديك مدرسه رفتند ، ولي با سختي توانستند كمي آب براي رفع نياز ها آوردند. و... . مدير زحمتكش و ديگر مسئولين تلاشگر مدرسه به هر نحو ممكن تلاش مي كردند كه مشكل پيش آمده در مدرسه را به نحوي از انحاء كنترل كنند. مدير مدرسه به هر نحو ممكن و با پاي پياده خود را فرمانداري مي رود و براي نجات بچه ها  از سرما و گرسنگي استمداد مي طلبد. دو مسئول شبانه روزي مدرسه با پاي پياده و با مشكلات فراوان خود را به مدرسه مي رسانند تا به هر طريق ممكن در كنار بچه ها باشند. مدير به هر طريق ممكن با كرايه كردن يك دستگاه وانت نيسان و بستن زنجير چرخ مواد غذايي را مدرسه مي رساند. همه اين زحمات چنين نتيجه داد كه  بالاخره بچه ها پس از تحمل سختي هاي زياد توانستندپيش از نهار نان و خرما  و در ساعت سه و نيم عصر روز دوشنبه نهار بخورند. اما از طرف ديگر نگراني اولياي دانش آموزان لحظه به لحظه بيشتر مي شد. حدود سي ساعتي بود كه نتوانسته بوديم با بچه هاي مان تماس تلفني داشته باشيم. اولياي دانش آموزان به هر طريق ممكن تلاش مي كردند خود را به مدرسه برسانند، تا بتوانند فكري به حال بچه هاي خود بكنند و به هر طريق ممكن آنها را از مشكلي كه براي شان پيش آمده بود برهانند. اگر چه مدير و ديگر مسئولين مدرسه در تماس هايي كه با آنان برقرار مي شد ، اعلام مي كردند كه هيچ مشكلي وجود ندارد و امكانات رفاهي بچه ها به زودي برقرار خواهد شد و نيازي به حضور اوليا در مدرسه نيست و حق هم داشتند؛ چون نمي توانستند اوليا را نگران حال بچه ها كنند، اما  اولياي دانش آموزان نمي توانستند دست روي دست بگذارند و شاهد تحمل سختي هاي سرما توسط فرزندانشان باشند. لذا هر كس با هر وسيله نقليه اي كه در دسترس داشت به سوي فومن به راه افتاد. اولياي يكي از دانش آموزان با همراهي دو تن از دوستانش با يك اتومبيل پژو جي ال ايكس به سوي فومن روانه شد. اما آن ها فقط توانستند از طريق و كسما تا جلوي اداره زندان هاي شهرستان صومعه سرا برسند و بعد از آن را با همراهي يكي ديگر از اوليا كه با اتومبيل خو تا آن جا رسيده بود، با پاي پياده به سوي مدرسه شبانه روزي كه در پيش حصار فومن ـ واقع در جاده ماسوله ـ به راه افتادند. من نيز كه ساعت به ساعت با دوستان مختلف فرهنگي و مطبوعاتي درفومن، مسئولين مدرسه و اولياي دانش آموزاندر حال رفتن به فومن در ارتباط بودم، با توجه به شرايط اعلام شده و جستجودرباره وضعيت موجود،  صلاح را در اين ديدم كه ظهر هنگام حركت نمايم. پس از هماهنگي با اولياي يكي ديگر از دانش آموزان از دوست خانوادگي و همكار و همراه مطبوعاتي ام جناب مهندس محمد ناصر فداكار كه يك دستگاه لندرور براي انجام امور كاري خود دارند، خواستم كه در نجات فرزندان مان به دادمان برسد و ايشان و ديگر اعضاي خانواده محترم شان با گشاده رويي به نداي مان لبيك گفتند و حدود ساعت دو بعد از ظهر با برداشتن مقداري آذوقه ، كبريت ، پتوي مافري ويژه ، لباس و دستكش، ميوه و ... ـ با اين احتمال كه در برف گرفتار شويم و دچار مشكل نشويم ـ به سوي فومن به راه افتاديم. در سه راهي پونل از افسر پليس راه كه در داخل اتومبيل پليس نشسته بود ، وضع راه هاي ماسال به صومعه سرا و پونل به صومعه سرا  را پرسيديم كه ايشان ضمن اعلام اين كه اطلاع دقيقي از وضع جاده ندارد احتمال داد كه راه ها بسته باشد ، ولي ما را به پليس راه تالش ـ صومعه سرا حواله داد تا وضع راه از آن جا بپرسيم. به پليس راه تالش ـ صومعه سرا كه رسيديم سرباز وظيفه اي كه در كنار جاده مانده بود، گفت كه وضع جاده در شرايط خوبي نيست و از ما خواست كه از ادامه مسير منصرف شويم ؛ اما چون شرايط مان را برايش گفتيم با گفتن اين كه اگر در راه گير كرديد به ما زنگ نزنيد كه به كمك تان نمي آييم (!!) به ما اجازه ادامه راه داد. در ادامه راه تردد اتومبيل هاي مختلفي را شاهد بوديم كه به سختي انجام مي شد. ترافيك نرمي در جريان بود. انواع اتومبيل هاي كوچك و بزرگ در حال تردد در جاده پونل به صومعه سرا بودند. ما نيز كه سوار بر لندرور بوديم با اميد خدا و تكيه بر لطف الهي و توانمندي اتومبيل مان كه ماشين كمك داري بود به ادامه دادن مسير پرداختيم. به هر طريقي بود تا جلوي اداره زندان شهرستان صومعه سرا رسيديم. دوستاني كه قبل از ما با پياده پياده خود را به مدرسه رسانده بودند با برقراري تماس تلفني خواستند براي آوردن بچه هاي مان از ما اجازه بگيرند. من اجازه آوردن بچه ام را با اين به اميد كه به زودي به آن ها خواهيم رسيد دادم. اما همراه ديگر من كه از شرايط موجود نگران بود اجازه آوردن بچه خود را نداد. اگر چه نمي دانم كار كدام يك ما درست تر بود، ولي بعد متوجه شديم كه آن ها با يافتن يك دستگاه اتومبيل سمند و دادن مبلغي به راننده  توانسته اند بچه ها را از مدرسه به طرف شهر بياورند. نيامدن يكي از بچه ها با آن ها مشكل ديگري بود كه ما را مجبور مي كرد به هر طريق ممكن به مدرسه برسيم. پس از گذر از صومعه سرا و پس از طي حدود يك يا دو كيلومتر به جايي به نام « ماورديان » رسيديم. احتمالاً  بيش از سه كيلومتر تا فومن مانده بود. ناگهان به خاطر گير كردن يكي دو كاميون در برف ترافيكي عظيم شكل گرفت. در عرض چند دقيقه از هر دو طرف اتومبيل هاي زياد به صف ماندند. در همان نيم ساعت اول كه از ساعت چهارونيم شروع شده بود ، ده ها اتومبيل كوچك و بزرگ، ترافيكي را تشكيل دادند كه حتي پس از ساعت ها هم يك متر به جلو يا عقب نرفت. ما كه از ساعت حدود پنج در برف و ترافيك گرفتار شده بوديم بالاجبار و به اميد ياري از طرف ستاد هاي امداد و ادارات و ... شروع به تماس با نيروي انتظامي و دوستان مختلف جهت گرفتن شماره هاي تلفن ادارات كرديم. ساعت پنج و چهل و پنج دقيقه با صد و ده (110) نيروي انتظامي تماس گرفتم  و اطلاع دادم كه صدها ماشين كوچك و بزرك در ماورديان گير كرده اند و هيچ امدادگر و وسيله امدادي  و پليسي هم در اينجا يافت نمي شود، و كارمند نيروي انتظامي به من گفت كه از دست ما هيچ كاري بر نمي آيد.من هم مثل شما و مردم كه مي دانستند راه بسته است چرا آمده اند؟ ما چه كار كنيم؟ مگر ما ضامن سلامتي مردم هستيم؟ نمي آمدند. ... من كه همچنان مبهوت جوابهايش بودم  و در حالي كه بلند بلند مي گفتم مردم گرفتار چه كنند و فكري به حال مردم بكنيد و... يكبار متوجه شدم كه او تماس را نيز بدون خداحافظي و با عصبانيت قطع كرده است!!  به خاطر بلند حرف زدن هاي من  كه براي نشان دادن وضعيت پر خطر پيش آمده بود ، به اميد اين كه راه نجاتي پيدا شود عده اي از راننده ها دورم جمع شدند و از هم خواهش مي كردند هر كاري مي شود انجام داد، كسي دريغ نكند. بلافاصله با دوست و همكار مطبوعاتي ام ، خبرنگار و گزارشگر توانمند هفته نامه چهار دي فومن آقاي حسن اسدنيا تماس گرفتم تا هم شماره ادارات امدادي و ... فومن را از ايشان بگيرم و هم از ايشان بخواهم كه براي تهيه گزارش به آن جا برسند. ولي چون ايشان در تهران بودند نتوانستم به ايشان بگويم كه براي تهيه گزارش بيايند. اما با اين كه صبح هم براي گرفتن شماره اداره پايانه هاي فومن مزاحمش شده بودم ، از او خواستم شماره فرمانداري فومن را به من بدهد و او چنين كرد.  ساعت پنج و پنجاه و يك دقيقه با فرمانداري فومن تماس گرفتم و پس از معرفي خود درخواست صحبت با فرماندار فومن كردم. اما وقتي با فرماندار صحبت مي كردم ، ايشان هم  بي آن كه باور كند من چه مي گويم جواب داد: بچه هاي ما و نيروهاي امداد هلال احمر و نيروي انتظامي آن جا هستند. در حالي كه هيچ كس نبود و من اين را به او گفتم. اما او با گفتن اين كه بچه ها را مي فرستيم به من جواب نهايي را داد و ارتباط را بي نتيجه قطع كرديم. اما هيچ راه نجاتي جز صبر و تحمل نبود. زن ها و بچه ها در داخل ماشين ها بودند و مرد ها نيز راهي جز ماندن در ماشين نداشتند، اما گاهي براي سر درآوردن از شرايط امداد سري به ما و رانندگاني كه براي همفكري دور هم جمع شده بودند،مي زدند. دو آمبولانس كه يكي جنازه و ديگري بيماري اعزامي از صومعه سرا به رشت را در خود داشت نيز در برف مانده بودند. ده ها دستگاه كاميون و ده ها دستگاه اتومبيل سواري و اتوبوس و ميني بوس در راه مانده بودند. ترافيكي به درازاي يك كيلومتر از هر دو طرف. صدها دستگاه وسيله نقليه سبك و سنگين و صدها نفر مرد و زن و كوچك و بزرگ. عده اي با هُل دادن كاميون ها مي كوشيدند آن ها را از برف درآورند. اما فقط چند متر جابه جا مي كردند و كاري از پيش نمي رفت. سواري ها و نيسان هاي در برف گير كرده را با زور مردم از برف در مي آورديم تا كوره راهي پيدا شود. اما هيچ كاري از دست هيچ كس بر نمي آمد. وقتي شرايط را به اين وضع و بي خيالي مسئولين ناتوان و بحران زده را تا آن حد ديدم ، با اين نتيجه گيري كه براي ساعت ها راه فرار و نجاتي وجود ندارد ، به بقيه همراهان گفتم كه براي گرفتن آذوقه و آوردن كمك به فومن بايد رفت. هيچ راهي نبود. به تنهايي به سوي فومن به راه افتادم. اما بعد از چند دقيقه پدر دانش آموزي كه همچنان در مدرسه مانده بود به من رسيد تا با هم به فومن برويم. از لابه لاي اتومبيل ها گذشتيم و پس از طي حدود پانصد متر به آخر ترافيك رسيديم. هر اتومبيلي را كه تازه به صف اتومبيل هاي منتظر مي رسيد از وضع موجود مطلع مي كرديم. برخي را هم كمك كرديم تا دور زدند و به فومن باز گشتند. پياده و سواره به ميدان شهر فومن رسيديم. همراه من به سوي مدرسه امام رضا (ع) رفت تا به هر شكلي كه شده فرزندش را از مهلكه اي كه ديگر شرايط نسبتاً عادي يافته بود ، نجات دهد و به اتومبيلي كه خود در آن بود، برساند. من هم براي اعلام وضعيت به فرمانداري فومن رفتم. چند نفر كه ندانستم چه مسئوليت هايي داشتند در دفتر فرماندار مشغول گپ و گفت  و شوخي و خنده بودند. سه نوجوان هم كه بعد فهميدم فرزندان كاركنان فرمانداري و از جمله  معاون فرماندار فومن بودند، مشغول پاسخ گويي به تماس ها بودند و با موبايل هاي خود به اصطلاح وَر مي رفتند!!! يكي از آن ها را كه بر پشت ميز مسئول دفتر فرماندار نشسته بود را خطاب قرار دادم و از او خواستم  هر مسئولي را كه در فرمانداري هست صدا بزند تا با او صحبت كنم. جوان محترم و خوش قد و قامتي به نام آقاي منتظري از دفتر فرمانداري بيرون آمد. خود را معرفي كردم و گفتم كه با فرماندار هم تلفني صحبت كرده ام ؛ اما از يك ساعت و نيم پيش تا حال هيچ كس به داد مردم نرسيده است. او با عذر خواهي و گفتن اين كه مسئوليت خاصي در اين زمينه ندارد،  از من  خواست تا صبر كنم كه فرماندار يا معاون فرماندار بيايد. به يكي از همان نوجوان ها گفت تا با معاون فرماندار تماس تلفني برقرار نمايد. تماس برقرار شد و گفتند تا چند دقيق ديگر مي آيد. منتظر ماندم و پس از بيست دقيقه ايشان نيز آمدند. آقاي منتظري كه وضعيت جاده را از من شنيده بود ، موضوع را با او در ميان گذاشت. اما او با بي خيالي تمام به ايشان گفت كه كاري از دست شان بر نمي آيد. معاون فرماندار را در اين كار چنان بي خيال ديدم كه انگار نه انگار مسافر در راه مانده اي براي نجات هموطنانش به او پناه آورده است. او بلافاصله بي آن كه حرفي با من بزند وارد اتاق فرماندار شد. آقاي منتظري هم پس از ترجمه حرف هاي گيلكي او براي من مبني بر اين كه او مي گويد كاري نمي توانيم بكنيم، از من عذرخواهي كرد. مجبور شدم و به داخل اتاق رفتم. وضع را براي او گفتم كه صدها دستگاه ماشين در راه مانده اند. من كه تعداد اتومبيل ها را دقيقاً نمي دانستم تعداد را به صورت تقريبي صدها دستگاه اعلام مي كردم كه او گفت : « دروغ نگو. تعداد يكصد و بيست دستگاه ماشين است.» گفتم بيش از يكصدوبيست دستگاه است. او همچنان به من مي گفت : « تو چه مشكلي داري تا برايت حل كنم؟ به فكر خودت باش و مشكل خودت را بگو و با مردم كاري نداشته باش. مردم به تو مربوط نيستند. از دست ما كاري بر نمي آيد. هركاري مي تواني بكن. راست مي گويي به مردم بگو پاي پياده تا اينجا بيايند. تا ما آن ها را اسكان دهيم.» من با گفتن اين كه من از بينوايي نيم روي زرد ـ غم بينوايان رخم زرد كرد و اين كه زن و مرد و پير و جوان چطور اين فاصله را از ماورديان تا اين جا طي كنند ، مبهوت صحبت هاي او بودم. اما او همچنان حرف هاي خود را مي زد و مي گفت : « اگر آن جا رسيدي به مردم بگو خودشان براي خودشان فكري بكنند. مسجدي و مدرسه اي پيدا كنند. سالني بيابند. به خانه ها بروند. از ما كاري ساخته نيست. به صومعه سرا بروند و...» من كه در حال از دست كنترل خود به خاطر شنيدن حرف هاي غير منتظرانه و در واقع با پوزش از خوانندگان ، احمقانه يك مسئول بودم ، از ترس اين كه از حد ادب خارج نشوم به او گفتم: واقعاً همين است كاري كه مي توانيد بكنيد و حرفي كه بزنيد و راه حل شما همين است؟!!  بعداً كه اين حرف هايت در جايي چاپ شد مي تواني جواب بدهي؟ او با گفتن اين كه برو و چاپ كن؛كلام آخر را به من گفت. ديگر افرادي هم كه  در داخل اتاق بزرگ فرماندار نشسته بودند با شنيدن صداي ما به طرف مان مي آمدند و از علت بلند حرف زدن هاي ما مي پرسيدند. من در شرايطي كه نتيجه اي نگرفته بودم  و سخت نگران مردم بودم آن جا را ترك كردم. در بيرون چند نفر كه تعدادي شان هم حرف هاي ما را شنيده بودند از وضع آن جا حرف مي زدند. وضعيت را از من جستجو كردند و براي شان نصف و نيمه گفتم. فرماندار هم در همان لحظات به آن جا رسيد. جمعي از نيروهاي انتظامي نيز در معيت ايشان بودند. خواستم با فرماندار حرف بزنم و لي او بدون شنيدن حرف هاي من به طرف دفتر خود رفت!!  اطرافيانش بخشي از حرف هايم را براي او نقل كردند. او با گفتن اين كه لودري كه در شهر هست و به جلوي فرمانداري رسيده است را براي كمك به آن جا بفرستيد، خود را به ساختمان رساند و رفت! لودر آمد و آن را به طرف ماورديان راهنمايي كردند. بدون اين كه مسئولي جهت نظارت بر كار لودر همراه آن شود. من به سوي مغازه ها رفتم. چند نان باگت و بسته اي پنير و چاي كسيه اي و خرما خريدم. به دنبال خريد كتري يا قمقه اي  بودم. به يك چايخانه رسيدم. صاحب چايخانه و ديگراني كه در آن جا بودند، مي گفتند كه بايد به مركز شهر بروم. علت را پرسيدند و بخشي از شرايط و حرف هاي مسئولين شهرشان را براي شان گفتم. آن ها از شنيدن حرف هاي يك ميهمان كه مسئولين شهر شان با بي خيالي هيچ فكري براي ميهمانان در راه مانده شان نكرده بودند، سر غيرت آمدند و به خيابان رفتند و شروع به تماس با دوستانشان كه وسايل نقليه اي چون ميني بوس داشتند، كردند تا به ماورديان بيايند و به مردم كمك كنند. اما در آن شرايط موفق نشدند و البته هم مقصر نبودند و كاري از دست هيچ كس بر نمي آمد. يكي شان مي گفت: اگر بتوانيد تا ميدان شهر خودتان  هر تعداد از افراد را برسانيد به اين چايخانه بياييد. او با ما تماس مي گيرد و ما هر كدام تعدادي را به خانه هاي خود مي بريم! من از خوش غيرتي جوانان فومن به وجد آمده بودم و از بي خيالي آن مسئولان بي مسئوليت همچنان متحير بودم. من بالاجبار ساعت هفت و نيم شب با پاي پياده به طرف ماورديان برگشتم. كيلومترها راه را در حالي كه از ده تا يست سانتي متر يخ و برف يخ زده روي آسفالت بود ، طي كردم. لودري را كه فرماندار فومن به سوي ماورديان فرستاده بود بي آن كه به ماورديان برسد و كاري كند با سرعت  و بي آن كه كاري انجام دهد به سوي فومن باز گشته بود. اتومبيل شاسي بلند گشت راهداري فومن و نيروي انتظامي نيز دست از پا درازتر باز گشته بودند و گويا فقط براي تماشا به ماورديان رفته بودند. كاري انجام نشده بود و من در اين اميد بودم كه هر چه زودتر بتوانم به ماورديان برسم و فكر ديگري بكنيم. شارژ تلفن همراهم نيز تمام شده بود. من كه فقط با تماس با خانواده خود و خانواده هاي ديگر همراهان به آن ها اطلاع داده بودم نگران ما نباشند؛ چون غذا و وسايل گرمازا داريم و ... ساعت نه شب به ماورديان رسيدم. يكساعت و نيم پياده روي در برف و يخ حسابي بدنم را گرم كرده بود. در اين فكر بودم كه به هر طريق ممكن با عاشوري نماينده فومن تماس بگيرم و وضع را به او بگويم و براي مردم طلب كمك نمايم. اما چون شارژ تلفن همراهم تمام شده بود، عملاً هيچ راهي براي تماس در پيش نداشتم. تلفن همراهم خاموش بود. به لندرور خودمان رسيدم. هيچ كاري نشده بود و ترافيك همچنان بي حركت و مرده بود. راننده يكي  از آمبولانس ها كه رفتن و آمدن من به شهر را متوجه شده بود از من خواست يكي از نان هاي را كه خريده بودم با هر قيمتي كه هست به او بفروشم. يكي از باگت ها را با عذرخواهي از اين كه نمي توانم بيشتر از اين به او بدهم بدون گرفتن مبلغي به او دادم. هر كس مرا مي ديد از وضع موجود مي پرسيد . از شهر چه خبر؟ مسئولين چه گفتند؟ و ... حرف هايي بود كه من بايد به آن ها جواب مي دادم. و من آن چه را كه پيش آمده بود ، مختصراً برايشان مي گفتم و مي گفتم مواظب خودتان باشيد كه فعلاً حداقل از فومن هيچ كس به دادتان نمي رسد! ساعت از نه شب گذشته بود كه ناگهان صداي آمدن يك لودرD6H به گوش رسيد. اين لودر به همراه يك اكيپ از نيروهاي انتظامي از طرف صومعه سرا رسيده بود و راه را يك طرفه باز كرده و به ما رسيده بودند. يكي از كاميونها كه در برف گير كرده بود به وسيله لودر از برف خارج شد. اتومبيل هاي يك طرف كم كم به راه افتادند. ساعت نزديك نه و نيم شب بود كه رفيق همراه ما به همراه فرزندش به ما رسيد. او نيز با پاي پياده از جلوي فرمانداري فومن تا ماورديان را پياده آمده بود! با رسيدن او تصميم به حركت و بازگشت گرفتيم. دو نان و تكه اي پنير و مقداري خرما را  به دو نفر جوان كه براي تماس با يك جا از تلفن همراهشان استفاده كرده بودم ، دادم و از آنها خداحافظي كرديم و به طرف تالش دور زديم. با گير كردن ماشين مان در برف، مردم  به كمك مان آمدند و به هُل دادن ماشين پرداختند. و بالاخره ساعت نه و نيم شب به سوي تالش به راه افتاديم. يخبندان و سرما همچنان ما را مضطرب كرده بود. ما بالاجبار همه در راه ماندگان را ترك كرديم و به راه افتاديم. و نمي دانم چه بر سر باقيمانده افراد آمد. و هنوز هم نمي دانم كه چه ساعات و دقايقي را گذرانده اند. در راه دو مسافر را كه با پاي پياده از صومعه سرا به طرف روستاي اَباتَر ضيابر مي آمدند، به هر طريق ممكن سوار اتومبيل خود كرديم تا در راه يخ نزنند و به خانه خود برسند. در راه با دادن مقداري خرما  و آب به آنان تواني نو به آنان داديم. با تلفن همراه اعتباري شان با منزل تماس گرفتيم و خبر داديم كه در حال بازگشتيم. ساعت  به ده شب رسيده بود! چند وسيله نقليه سبك و سنگين در حال حركت به طرف رضوانشهر بودند. جاده يك طرفه بود و اتومبيلي از روبرو نمي آمد. فاصله چند ده كيلومتري پليس راه تالش ـ  صومعه سرا تا خود شهر فومن هيچ وسيله برفروبي را به خود نديده بودند! شايد فقط دويست متر راه در طول كل مسير تا آن ساعت شب تيغ لودر يا گريدر را به خود ديده بود كه نمي دانم جريانش چه بود؟ با هزار زور و زحمت به طرف تالش مي آمديدم. ده ها وسيله نقليه سبك و سنگين كه از شب گذشته در برف مانده بودند ، همچنان در راه مانده بودند! گويا حركت را بي نتيجه مي ديدند و حق هم با آن ها بود.  در ضيابر وانت نيساني كه خراب شده بود ، از ما درخواست كمك كرد. گويا به خاطر داغ كردن ماشين بر اثر فشار حاصل از گاز دادن زياد به  رادياتورش سوراخ شده بود. از ما كاري ساخته نبود. مهندس فداكار به زبان تركي از آن ها خداحافظي كرد و به راه افتاديم. يخ بستن جاده شروع شده بود. هوا بي نهايت سرد بود. از روزنه در هواي بسيار سردي وارد اتومبيل ما مي شد. ساعت دوازده شب بود كه به خاله سرا واقع در پانزده كيلومتري شهر هشتبر رسيديم. اما من همچنان در انديشه در راه ماندگان و مبهوت حرفهايي بودم كه از زبان مسئولين نيروي انتظامي و فرمانداري فومن جاري شده بود. از آن گذشته در اين فكر بودم كه اگر مسئولين استان ما  و خصوصاً مسئوليني كه من در زمان حادثه با آنان تماس گرفتم و به نزدشان رفتم ، در استان هاي كوهستاني ، سردسير و برفي مثل آذربايجان و اردبيل و... بودند ، با اين نوع مديريتي كه دارند چند نفر از هموطنان مان را به كام مرگ مي فرستادند. چه هنوز هم كه هنوز است و گيلان حداقل يك بار خشم طبيعت را در برف دو سه سال پيشش تجربه كرده بود ، ولي هيچ وسيله امدادي خاصي در اختيار شهرستانها گذاشته نشده است! گويا هنوز ما در مرحله اي هستيم كه مَثَل قديمي مي گويد. يعني دانا خلق مي كند و نادان تجربه. اما گويا كسي تجربه نكرده  است. چه برسد به اين كه خلق كردني هم در كار باشد. گويا هنوز برخي ها در حالتي اند كه صفت ناداني هم براي شان خيلي زياد است!!!  البته شكي هم نيست كه مديران خلاق و زحمتكش و فداكار در ادارات ما كم نيستند. اما.... در پايان از همه عزيزاني كه براي نجات مردم مي كوشيدند تشكر مي كنم و از دوستاني هم كه براي كمك به نجات دادن فرزندان مان همراهي مان كردند سپاسگزارم.

    

 

نوشته شده توسط شهرام آزموده در 0:4 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه دهم بهمن 1386

تالشه شر

تالش بپیستیمه ترا بیمرم

خاکیر ماچ آکم و ت ور بیگرم

ولی ایلم ناجه هسته به دینیا

به ت خدمت بکم دومله بیمرم

تالش ! می خواهم برایت بمیرم

خاکت را ببوسم و ترا در آغوش بگیرم

ولی یک آرزو در دنیا دارم

به تو خدمت بکنم و بعد بمیرم

شعر از : شهرام آزموده

نوشته شده توسط شهرام آزموده در 1:37 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه دهم بهمن 1386

تالشه شر

تالش ! از تالشیم  تالش بمندیم

ای روج دیشمندونر قبری بکندیم

اگم روجی سسم پرمه لوکی کا

هه پرمه سسی نه ترا بخندیم

تالش! من تالش هستم و تالش می مانم

یک روز قبر دشمنانت را می کنم

اگر روزی صدای از گلویم برخاست

با همان صدا برای تو می خوانم

شعر از شهرام آزموده

نوشته شده توسط شهرام آزموده در 1:29 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه دهم بهمن 1386

از تالشیم از تالشی خردنیم

چده تالش هسته ازن مرده نیم

از تالشیم بابک چمن برایه

همیم بوات گر بژنو گردنیم

من تالشم - من فرزند تالشم

تا تالش زنده است من هم نمرده ام

من تالشم - بابک (بابک خرمدین) برادر من است

همین را می گویم اگر حتی گردنم را بزنند.

شعر از : شهرام آزموده

نوشته شده توسط شهرام آزموده در 1:24 |  لینک ثابت   •