دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387
چرا عده ای برای حذف تالش می کوشند؟
چرا عده ای برای حذف تالش می کوشند؟
گاه شنیدن برخی حرف ها ، خبرها ، سوژه ها و موضوعات برای انسان چنان سخت و تحمل ناپذیرند که انسان نمی داند چه کار کند! امّا گاه چاره ای نیست و باید به دنبال یافتن راه حل بود. معمولاً افراد نیز برای یافتن راه حل برای هر مشکلی به تناسب کار و هنری که بلد هستند ، راه حلی می جویند و راهکاری پیشنهاد می دهند. برخی ها که اهل سرودن شعر هستند برای هر سوژه ای و موضوعی شعری می سرایند. آن هایی که اهل موسیقی و آهنگسازی هستند ، برای آن آهنگی می سازند. نقاشان نقاشی می کنند و ... بالاخره هر کس به طریقی عکس العملی را در قبال اعمال متعدد اطراف خود از خود بروز می دهند. من نه موسیقی و آهنگسازی بلدم و نه نقاشی می دانم و نه شاعر توانمندی هستم که بتوانم کاری کنم و نه ... ولی به قول ما تالش ها تَلَکَهtalaka ( کمی ـ تا حدودی ـ ذره ای و... ) توانایی ای برای نوشتن دارم؛ البته آن هم با هزاران ایراد و نقص. لذا از همین توانایی ام برای بیان این موضوع استفاده می کنم تا شما دوستان راه حل آن را در همین پایگاه بنویسید. یا مسئولین محترم فکری بکنند و ...
بارها شاهد بوده ایم که دستانی در گیلان هستند که در تلاش هستند تا به هر نحو ممکن و از فرصت به دست آمده استفاده کنند تا نام و نامواژه تالش را در گیلان حذف کنند. آن ها می کوشند به هر طریق ممکن تالش و تالش ها را به نوعی از حافظه و دید مردم پاک کنند. تا شاید با تکرار این تلاش اندک اندک این واژه ها و در نهایت این قوم از یاد و حافظه گیلانی ها و در ادامه ایرانی ها و جهانیان حذف شود. روزگاری کوشیدند و نامواژه های تالشی را با نام ها و کلمات و اسم های من درآوردی و ترجمه ای عوض کنند. نام هایی چون سقَه بنَه sƏqa bƏna تالشی را به سیخ بُنsix bon گیلکی تبدیل کردند. کیشون بن kišun bƏn تالشی را به کیش دیبیkišdibi ترکی ترجمه نمودند. و البته بسیار نمونه هست که برای جلوگیری از دراز شدن کلام از ذکر نمونه های دیگر خودداری کرده ام. برخی های شان گاه پا را تا آن جا فراتر می گذارند و گاه گذاشته اند که در نوشته های شان جمعیت اکثراً تالش شهرستان های فومن وشفت را اقلیتی تالش در روستاهای کوهستانی معرفی کرده و حتی نیای تالشان را نیز گیل معرفی کرده اند!! اما باز خدا اموات همان آقایان را بیامرزد که لااقل حداقلی برای تالش قائل شده اند. چون برخی ها دیگر اصلاً همان حداقل را هم برای تالش قایل نشده اند و مستقیماً می کوشند تا کلمه تالش را از هر نوشته ای و ... حذف کنند. دو نمونه برای تان می نویسم.
1ـ امروز دوستی برایم زنگ زد و بعد از گفت و گو های معمول گفت که مدتی پیش گذرم به صدا وسیمای گیلان افتاد. طبق معمول که برای دیدن یکی از دوستان می رفتم از جلوی در استودیوی رادیو برون مرزی تالشی گذشتم. اما این بار گذشتنم با دفعات قبل که بارها و بارها به آن جا رفته بودم متفاوت بود. چرا؟ چون دیدم که نام تالش را از روی سر در آن حذف کرده اند و فقط رادیو برون مرزی مانده است. و در جایی دیگر هم روی کلمه تالش را با پوششی خاص پوشانده بودند. حال چرا ؟ نمی دانم. او می گفت یکی از کارکنان رادیو برون مرزی تالشی هم که از تالشان آذربایجان بود به خاطر مسائلی قصد رفتن از آن جا را دارد. یعنی به نوعی عرصه را برایش طوری تنگ کردند که او هم قصد دارد از رادیو تالشی خداحافظی کند و اصلا از ایران به روسیه برود!! این تالش هم که گویا نامش ایلخان محمداُف است از جمله نویسندگان و مجریان برنامه های تالشی رادیو برون مرزی تالشی بود.
بعد از تماس آن دوست از دوستان دیگری درباره ایلخان جستجو کردم. گفتند درست است و او عنقریباً از ایران می رود. حتی دیگر چند برنامه ای هم هست که او در آن اجرا و نقشی ندارد. چرایش هم بماند برای فرصتی دیگر.
2 ـ بعد از صرف شام مشغول دیدن برنامه چراغ سو از شبکه تلویزیون گیلان(شبکه باران) بودم. میهمان برنامه هم پژوهشگر توانمند گیلان سرکار خانم فرشته تالش انساندوست بود. مجری برنامه هم از ایشان چندین پرسش در مورد مسائل متعدد از جمله موضوع جدید تحقیق شان ، یعنی لباس های زنان گیلان پرسیدند و البته ایشان هم با مهارت و توانمندی تمام به وصف لباس های مردم گیلان از جمله لباس های زیبای زنان تالش پرداختند. تا این جای کار چیز خاصی نبود که مربوط به سوژه نوشته من باشد. اما هر بار که نام میهمان در گیرنده ها زیر نویس می شد کلمه تالش از نام خانم فرشته تالش انساندوست حذف می شد و نام ایشان را فرشته انساندوست می نوشتند.یعنی به جای این که نام فامیلی شان که تالش است را بنویسند پسوند شان را به عنوان نام خانوادگی شان ثبت می کردند!! مجری محترم هم ایشان را به نام خانم انساندوست مورد خطاب قرار می دادند. این برای من بسیار جالب توجه آمد. چرا باید در شبکه و سازمانی که به همه گیلانیان ( حداقل در اسم) تعلق دارد، این برخوردها شود. به راستی چرا؟ به راستی چرا عده ای می کوشند نام تالش را به هر طریق که شده حذف کنند؟ آیا تا حال به این اندیشیده اید؟ منتظر نظرات و نوشته های شما هستم تا با هم این موضوع را مورد بررسی قرار دهیم. از خواندن نظرات تان خوشحال می شوم.
پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387
یک نقل تالشی
پیسی نَقل pisi naql(قصّه کچل)
****************************
می گویند در گذشته ها مردی زندگی می کرد که به پیس(pis = کچل) معروف بود. او به خاطر کچل بودنش به این نام معروف شده بود. پیس آدم خوش شانسی بود. او عاشق دختر عمویش بود. اما عمویش از او خوشش نمی آمد و نمی خواست دخترش را به او بدهد. پیس هم برای این که دل عمو را به رحم آورد و او را راضی به ازدواج کچل با دخترش نماید، دست به هر کاری می زد. اما عمویش هرگز راضی نمی شد. این کار سبب شده بود که پیس جمله عمو کلَه را می خایم( amu kƏla rā mixāyƏm یعنی دختر عمو را می خواهم) را ورد زبان خود نماید. او هر جا که می رفت این جمله را به زبان می آورد.او آن قدر این را گفت که سبب شد عمویش عصبانی شود و خانه او را به آتش کشد. عموی پیس خانه پیس را به آتش کشید. پیس هم چاره ای جز تحمل ندید. اما اندک اندک تصمیم گرفت از عمویش انتقام بگیرد. ولی نمی دانست از چه راهی باید این کار را بکند. لذا شروع به دور کردن خاکستر خانه خود از محل خانه کرد تا دوباره در همانجا خانه ای نو احداث کند. او خاکستر ها را در کیسه می ریخت و به اسب خود می بست و در دره ای دور از خانه اش و در گوشه ای از محله شان می ریخت. در غروب یکی از روز ها که در حال حمل بار خاکستر با اسبش بود ، در دره ای چشمش به چند دزد حرفه ای می افتد که مقدار زیادی طلا و جواهر سرقت کرده بودند. او مصمم شد با هر کَلَک ممکن طلا ها را از دزد ها به سرقت ببرد تا شاید دل عمو را با پول دار شدنش به دست آورد. لذا به دزدها نزدیک شد و سلام و علیک گرمی با آن ها کرد. آن ها هم با دیدن پیس به خیال خودشان تصمیم گرفتند اموال او را به سرقت ببرند. لذا از او پرسیدند کیست و کجا می رود. پیس گفت: راستش را بخواهید من می خواهم از شما بپرسم که شما کی هستید و از کجا آمده اید و به کجا می روید و... به هر حال پس از گفتگوی زیاد او متوجه شد که دزد ها از شهر طلا و جواهر به سرقت برده اند و بار اسب شان طلا و جواهر است. او نیز با زرنگی تمام خود را سارقی قهار معرفی کرد که از جایی طلا و جواهر دزدیده و بار اسب خود کرده و در حال گریز است. او به دزد ها گفت که اگر به او کمک کنند و او را همراه و هم گروه خود کنند، حاضر است طلاهایش را با آن ها تقسیم کند. دزد ها هم به طمع این که اموال او را شب هنگام به سرقت ببرند، قبول کردند و او را به جمع خود راه دادند. غافل از این که پیس برای شان نقشه های خوبی را در سر می پروراند. شب هنگام و پس از صرف شام تصمیم گرفتند که استراحت کنند.اما به نوبت نگهبانی بدهند. پیس به آن ها گفت که من به همه شما اعتماد دارم. لذا حاضرم بخوابم و اختیار اموالم را به هر کدام از شماها که بخواهید بسپارم. لذا همین انتظار را هم از شما ها دارم. آن ها هم قول دادند که خیانتی در کار نباشد. قرار بر این شد که هر کدام از آن ها مقداری از شب را نگهبانی بدهد. پیس نوبت خود را آخر از همه انداخت. البته با این بهانه که خسته است و حاضر است در اول شب بخوابد، ولی در صبح هنگام که خواب شیرین است ، بیدار بماند و بقیه بخوابند. همه حرف های او را قبول کردند. دزد ها یکی یکی نگهبانی را شروع کردند و پیس خوابید. اما هر بار که یکی از دزد ها خواست به بار پیس دست بزند، او با سرفه یا گفتن جمله ای به طرف اعلام می کرد که بیدار است و حواسش جمع است و.... به هر حال هر کدام به نوبت نگهبانی دادند . تا نوبت به پیس رسید. چون خواب صبحگاهی بود و شیرین بود ، همه دزد ها خوابیده بودند و او بیدار بود. پیس پس از این که مطمئن شد آن ها خوابیده اند، بار خود را با بار آن ها عوض کرد و طلا ها را برداشت و فرار کرد و به روستای خود آمد. عمو با دیدن ثروت و طلاهای پیس از او پرسید: این ثروت را از کجا به دست آوردی ؟ او هم به دروغ گفت: در شهر برای خاکستر آتش و خاک خانه های سوخته پول خوبی می دهند. من همه خاک و خاکستر خانه سوخته ام را فروخته ام و این همه پول و طلا به دست آورده ام. عمویش که مرد طماعی بود خانه خود را به آتش کشید تا به شهر ببرد و بفروشد. او خاکستر و خاک خانه را در کیسه ریخت و به شهر رفت. وقتی به شهر رسید ، به هر کس گفت که خاکستر خانه سوخته آورده ام ، توجهی نکرد و به او خندید. چون کسی مشتری آن نبود. لذا متوجه شد که پیس به او دروغ گفته است و خاک و خاکستر خانه سوخته در شهر مشتری ندارد. به همین خاطر خشمگین شد و تصمیم گرفت به روستا برگردد و انتقامش را از پیس بگیرد و او را بکشد. عموی پیس به ده برگشت و در فرصتی مناسب پیس را گرفت و دست و پا و دهانش را بست و در کیسه ای انداخت و به یکی سپرد تا او را دریا بیندازد. اما او در میانه راه به جای انداختن پیس در دریا او را به جنگل برد و پیس را در گوشه ای از جنگل انداخت و به سوی خانه اش برگشت. به این امید که شب هنگام پیس به وسیله حیوانات درنده خورده خواهد شد. چند ساعتی که از انداختن پیس در جنگل گذشت، چوپانی با گله اش به آن جا آمد. او ناگهان کیسه ای را دید و سرو صدایی را شنید. به سوی کیسه رفت و متوجه شد که انسانی در داخل آن است. سر کیسه را باز کرد و متوجه شد جوانی در داخل آن هست که دست و پا و دهانش را بسته اند. او ابتدا دهان پیس را باز کرد و از او پرسید کیست و چرا در داخل کیسه و در میان جنگل گذاشته شده است؟ پیس در جواب مرد چوپان گفت: من پیس هستم وچون دختر پادشاه دوست دارد با من ازدواج کند و من راضی به این کار نیستم ، مورد غضب پادشاه قرار گرفته ام و اینک این طور در این جا رها شده ام. اگر تو دوست داری به جای من با دختر پادشاه ازدواج کنی ، دست و پای من را باز کن تا تو را داخل این کیسه بیندازم. چون غروب هنگام دختر پادشاه چند نفر را خواهد فرستاد که من را ببرند، تا شاید راضی به ازدواج با او شده باشم. لذا ترا خواهند برد و با تو ازدواج خواهد کرد. چوپان پذیرفت و پیس او را داخل کیسه گذاشت و با گله ی گوسفند او به خانه برگشت. فردای آن روز وقتی عموی پیس او را سالم دید، با تعجب از او پرسید: مگر تو را داخل دریا نینداخت؟ پیس هم جواب داد: چرا ! او مرا به داخل دریا انداخت. ولی در زیر دریا کسانی هستند که وقتی می بینند کسی را به دریا انداخته اند ، آن ها او را نجات می دهند و با تعدادی گوسفند روانه خشکی می کنند. عموی طمع کار پیس با نادانی کامل بار دیگر حرف پیس را باور کرد و این بار خودش از پیس خواست که دست و پای وی را ببندد و او را در دریا اندازد. پیس هم که برای رسیدن به دختر عمویش از هیچ کاری دریغ نمی کرد ، با حوصله و سلیقه دست و پای عمویش را بست و او را داخل کیسه ای انداخت و به داخل دریا انداخت. سپس برگشت و با دختر عمویش عروسی کرد و زندگی اش را ادامه داد.
************
*آن چه در بالا خواندید یکی از نقل های قدیمی منطقه اسالم تالش بود که از دوره های کودکی در یادم مانده بود. چندی پیش بنا به درخواست دوستی آن را تایپ کردم و امروز در این پایگاه قرار دادم تا از خواندن آن لذت ببرید. البته دو سال پیش آن را برای دوست عزیزم دانیل پاب (اهل اسکاتلند و دانشجوی دوره دکترای زبان شناسی دانشگاه منچستر که درباره زبان تالشی تحقیق می کردند و به تالش آمده بودند) تعریف کردم. ایشان در نامه ای که بعداً برایم فرستاده بودند، نوشتند که استاد راهنمایشان از شنیدن این نقل خوشش آمد و دوره مأموریتی جدیدی را برای پژوهش درباره تالش به ایشان دادند!(نقل مضمون) البته همسر دکتر پال هم که در دبستانی در انگلیس تدریس می کنند در سفر دوم شان تعریف کردند که در آن جا یک روز از سال را روزی تعیین کرده اند که معلم ها در کلاس برای بچه ها نقل های محلی تعریف می کنند. ایشان گفتند: من ابتدا نگران بودم که چه نقلی را باید تعریف کنم و بعد به یاد نقل تالشی پیسی نقل افتادم و آن را دوباره گوش دادم و برای بچه ها تعریف کردم. در آن روز همه بچه ها با شادی و خنده حاصل از داستان این نقل از کلاس خارج شدند و برای دیگر بچه ها تعریفش کردند و به معلم های خود گفته بودند که فلان معلم چنین نقلی را تعریف کرده که خیلی جالب است. بعد در اتاق معلمان همکارانم هم از من درخواست کردند و آن را برای آنان هم تعریف کردم تا برای بچه های خودشان در خانه تعریف کنند!!( نقل مضمون)
* اما متأسفانه ما از این نقل ها کم تر برای بچه های خود تعریف می کنیم. حتی خیلی از نقل های قدیمی تالشی فراموش شده اند. اما امیدوارم شما به جمع آوری نقل های قدیمی تالش بپردازید و آن ها در یک مجموعه منتشر کنید. همچنین امیدوارم از خواندن این نقل تالشی لذت برده باشید.
